ژانویه 14, 2010

سرآغاز

Posted in درد دل در 1:14 ب.ظ. توسط مابدیم


سلام !

خیلی وقت بود تو فکر یه تغییر بودم..

تو فکر یه جایی که بتونم حرفامو بنویسم و هیچ کسی منو نشناسه..

من خیلی تنهام ! خیلی تنهاتر از اون چیزی که فکرشو بکنی..

من به خیلیا دروغ گفتم. به خودم، به دوستام، به مادر و پدرم، به همه ی کسایی که میشناسم..

فک میکردم دروغ میتونه منو پیش اونا بزرگ کنه..

فکر میکردم اونا اینجوری منو بیشتر دوست دارن..

فکرم تا یه جایی درست بود اما..

اما یه کسی اومد و همه چیزو به هم ریخت..

شاید یه خروس بی محل

من تو فکر زندگی ام، تو فکر یه تغییر ! باید خودمو اصلاح کنم ! باید..

همیشه اونجوری که فکر میکنی اوضاع پیش نمیره..

یه وقتی به این حرفم میرسی که خیلی دیره..

پس فکر کن ! فکر کن به همه ی کارهایی که باید میکردی و نکردی..

فکر کن…